۲۴ سال پیش در چنین روزی، این شوخی را عمویم با من کرد!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    به دخترعموی پنج‌ساله‌ام گفتم: های که من در عروسی پدرومادرت بودم و تو نبودی!


    باورش نمی‌شد تا اینکه عکس کوچکی‌های خودم را نشانش دادم، آن‌هم در اتاقی که بعدها اتاقش شده بود و ما را راه نمی‌داد. برایش زبان هم درآوردم.


    اصلاً حواسم نبود که بزرگ و کوچک فامیل دارند ما دوتا را نگاه می‌کنند. وقتی متوجه نگاهشان شدم که این دختر عمویِ ما چنان زد زیر گریه که همگان گفتند آخر کار خودت را کردی؟ یعنی که چرا صدای بچه‌ را درآوردم.


    نتیجهٔ اخلاقی اینکه با این کارِ امروزم از الگوشدن برای بچه‌های فامیل بازماندم.


    محمدباقر قنبری نصرآبادی

    ۱۹:۵۸

    ۳۰آبان۱۳۹۶

    نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 1:54
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها